جمال رضايى

454

بيرجندنامه ( فارسى )

مىخواند و ديگران نيز دستها را بلند نموده و دعا را تكرار مىكردند . « 1 » پس از پايان دعا ، حلول سال را به يكديگر تبريك و شادباش مىگفتند بدينسان كه نخست يكايك افراد خانواده به ترتيب سن دست بزرگ خانواده را مىبوسيدند و به او تبريك مىگفتند و او روى آنان را مىبوسيد و تشكّر مىكرد و متقابلا تهنيت مىگفت و فراخور توانايى خود به هركدام عيدى مىداد . آنگاه كوچكترها دست بزرگترها را مىبوسيدند و به آنان شادباش مىگفتند و بزرگترها روى آنان را مىبوسيدند و به آنها عيدى مىدادند . پس از آن با خوردن نقل و نبات و شيرينى « دهان خود را شيرين مىكردند » و به شادمانى مىپرداختند و بدين ترتيب آيين و مراسم سال‌تحويل پايان مىيافت . اين مراسم اكنون نيز به همان شيوهء سنّتى نه تنها در بيرجند بلكه در سراسر ايران برگزار مىشود و يكى از بهترين و شادى بخش‌ترين برنامه‌هاى ملّى و سنّتى ماست . 4 - 1 - عيد و عيدديدنى : پس از تحويل سال و برگزارى مراسم آن - بويژه از بامداد نخستين روز فروردين ( روز عيد ) - ديدارها و « عيد ديدنىها » آغاز مىگشت . نخست همه افراد خاندان و بستگان با لباس نو و تميز به ديدن و تبريك سالمندترين شخص خاندان خود مىرفتند و به او تبريك مىگفتند و او در حدّ توانايى خود به آنان - بويژه به كودكان و نوجوانان - عيدى مىداد و از همه با گشاده رويى پذيرايى مىنمود . پس از آنان به خانه‌هاى ساير بستگان - به ترتيب سنّ و سال و شأن و موقعيت آنان مىرفتند . ديدارها و آنچه در اين مجالس مىگذشت همانند بود و عبارت بود از گفتن تهنيت نوروزى ، صرف چاى و شيرينى و ردّ و بدل كردن ماچ و بوسه كه نشانه محبّت فراوان آنان نسبت به‌هم بود . در اين روز مردم علاوه‌بر رفتن به خانه‌هاى بزرگان خاندان خود به تبريك علماى بزرگ و رجال و بزرگان شهر نيز مىرفتند . ديدارهاى نوروزى « بازديد » نيز در پى داشت از اينرو ممكن بود همه نتوانند در همان روز نخست ديدوبازديدها را « پس بدهند » و ناگزير ديدوبازديد تا چند روز ادامه داشت ولى سعى بر اين بود كه تا روز سيزدهم نوروز از همه ديداركنندگان خود بازديد نمايند . شام نخستين شب سال نو معمولا « پلو » بود كه آن را با خورش « قبرمه qaborme » « 2 »

--> ( 1 ) . اينست آن دعا كه اكنون هم در هنگام تحويل سال خوانده مىشود : يا مقلّب القلوب و الابصار . يا مدبّر اللّيل و النّهار . يا محوّل الحول و الاحوال . حوّل حالنا الى احسن الحال . ( 2 ) . نك : ص 395 .